خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتي بگذاريداز چوب تابدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانندهميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب
بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد
اينجا که دنيا اسمشه ، غربت نشينی رسمشه
با ما که دل پاکيزه ايم ، گويی هميشه خصمشه
دنيا يه روز خودکشيه ، يه روز پر از دلخوشيه
اما برای ما فقط ، يه تابلو نقاشيه
عشق های بی دست و بی پا ، يخ زده در دست های ما
آی روزگار ما زنده ايم ، نفس نکش به جای ما
آی آدما بسه ديگه ، اين برزخه يا زندگی
مونديم جدا ازهمديگه ، فقط به جرم سادگی



به وسعت قلب کوچکم به یادت هستم...